به هیچ دلیل مشخص و واضح و قابل بیانی شدهام شبیه همین ترک* از آن روزهای فرید فرجاد. در لیست کارهایی که الان دوست دارم انجام بدم، کد زدن و مقاله خوندن آخرین و در عین حال واجبترینه. دیشب بعد از ژاپنی برای هدی دنبال کادوی تولد میگشتم تو انقلاب. بارون میزد و گاهی رعد و برق. حال خوبی بود بیعجله و اضطراب همهی کارها قدم برداشتن زیر بارونهایی که همه ازش فرار میکردن، بارون غریب عزیز تهران، همین بارون قریب به من تهران، انگار صدبار من رو زنده میکرد و برای صد و یکمین بار به اصرار میمیردم تا یک بار دیگه بیدارم کنه. بیتوجه به بوق ممتد ماشینهای در ترافیک ناشی از باران گیر کرده به آن روزها گوش کردن. رها شده بودم در اولین بارون پاییز سه شاید هم چهار سال پیش. که پست وبلاگ شده بود آنموقع. که پست پلاس هم شده بود. که شده بود شاه خاطرات ثبت شدهی زمان خودش از فرط تواتر حسهای خوب، حسهای دست اول ناب. و در سایهبان کتابفروشیهای شلوغ و صداهایی که فریاد میزنند کتاب دست دوم، پایانه،ISI , ... «دستهایت بوی نور میدهند» ورق خورده بود و ترکهای انروزها ردیف به ردیف جلو رفته بود. بارون دیروز یک انتخاب دست او
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی
تاريخ: سه
شنبه
18 آبان
1395 ساعت: 17:53